خبر تازه چه داری ویروس؟
خبر ناله و آه و افسوس؟
خبر تازه که مردم گیجند
وسط شایعه و ترویجند
مشکلی نیست، کماکان هستم
راحت و بد قلق و سرمستم
محمد رحیمی
خبر تازه چه داری ویروس؟
خبر ناله و آه و افسوس؟
خبر تازه که مردم گیجند
وسط شایعه و ترویجند
مشکلی نیست، کماکان هستم
راحت و بد قلق و سرمستم
محمد رحیمی
آهای رفیق، غمت نباشه، دور شو
بی خیالِ حال من و غرور شو
وقتی که ریشه هات بیرونِ خاکن
بزن برو با حرف کوله جور شو
محمد رحیمی
روزگار بدی است، می دانید؟
هیچ کس با دلش نمی مانَد
آدمی در نوشته ها غرق است
گرچه یک جمله هم نمی خواند
دلش از دست عشق، پر خون است
با زبانی که خام و بی باک است
باید این درد نامه را بارید
عاشق کاغذی؟! چه غمناک است
روزگار بدی است، کاغذ هم
دلش ازشیشه قاب ها شاکی است
هجمه ی این سیاه افسونگر
نَقلِ تنهایی و اسفناکی است
دلبری های چَرتیِ چتروم
سوختن های آن ورِ مرزند
(عاشقی های کوچه و بَرزن)
(بخدا یک قرون نمی اَرزند)
محمد رحیمی
کرونا نامحرم است.ماسک بزن عزیزم تا،چشم های هرزه کرونا لبخند زیبایت را ندزدد.
محمد رحیمی
جنگی است میان من واین پای شکسته
با جاده پر پیچ و خم و قامت خسته
دلدار ، ولی بی خبر از این همه آزار
رویا زده در خانه نشسته است، خجسته
محمد رحیمی
از جمله، شوخی های تلخ روزگار، اینکه؛
من ششم تیرماه به دنیا اومدم و برادرم هفتم تیر ماه ابدی شد.
یعنی شوخی ازین تلخ ترم داریم!!!!!!؟؟؟؟؟😦😒
محمد رحیمی
ای یار مهربان، تو چرا پاره پاره ای؟
قدِّ سهیل، دوری و اکنون ستاره ای؟
شرمنده ام که قدرتو در پیش من گم است
رنگت چرا پریده و اهل کناره ای؟
من قول می دهم که تورا هی ورق ورق
از جان بخوانمت که بدانی چکاره ای
حالم بد است و با تو مداوا میسر است
زیرا دوای درد من و راه چاره ای
در کار خیر، حاجت هیچ، آخرش چه بود؟
درکار خیر، حاجت هیچ استخاره ای
محمد رحیمی
مهربونی کن فراموشم کن و برگرد
من برات دلواپسی رو هدیه می آرم
حالم این روزا خرابه ، میشه باور کرد
زخم های تازه برمی داری از کارم
تو نمی فهمی که دوسِت دارم و میگم
من یه دیوونه ام، یه بیمار خودآزارم
با ترحم هات دارم مجنون ترم میشم
جونتو بردارو دررو من یه بیمارم
لعنتی با خنده هات داری دِقَم می دی
عشق من گوشِت به من باشه، به اصرارم
وقتی این دیونگی ها اختیاری نیس
رفتنت رو به حساب تو نمی ذارم
محمد رحیمی
وحشت نکن از جهان پیرامونت
از عمر به باد رفته، از اکنونت
کافیست که از تبار لیلی باشی
تا ریشه کنی به باور مجنونت
محمد رحیمی
من از تو برای خود قفس خواهم ساخت
از بی کَسیَت هزار کَس خواهم ساخت
هرچند که با تو هم جفا خواهم دید
ناچارم و از تو ، همنفس خواهم ساخت
محمد رحیمی